تبليغاتX
اشک معشوق - متن کامل مصاحبه حامد داراب با ارژنگ امیر فضلی به ی
با شعر و سینما

 

گزارش اختصاصی اشک معشوق:  

به یاد  داود اسدی:

حرفهای ارژنگ امیر فضلی با حامد داراب

 

سالها گذشت ، بابا محمد فوت کرد ، کوروش فوت کرد ، داود اسدی فوت کرد ، و من ماندم و داریوش

 

 

داود اسدی (1387-1348)

در سال 1373 مهران مدیری با استفاده از چند چهره تازه که پیش از آن در تلویزیون ناشناخته بودند مجموعه ای را با عنوان ((ساعت خوش)) ساخت. و بازیگرانی مانند : نصراله رادش ، نادر سلیمانی ، سعید آقاخانی ، رضا عطاران ، ارژنگ امیر فضلی ، رضا شفیعی جم ، و چند تن دیگر را به چهره های شناخته شده برای بسیاری از بینندگان تلویزیونی تبدیل کرد . یکی دیگر از این چهره ها داود اسدی بود . او در 1348 در اراک به دنیا آمد با حضور در ((مادرم گیسو))،((سر حد))،((دیدار)) بازی در سینما را نیز تجربه کرد او در سالهای اخیر کمتر در سریالها ظاهر میشد . و چون دستی به قلم نیز داشت ترجیح میداد بیشتر به نویسندگی قطعه های نمایشی بپردازد . از کارهای اخیر او میتوان به نویسندگی تله فیلم ((بختک)) اشاره نمود . و همچنین بازی در مجموعه تلویزیونی ((خط شکن)) و آخرین کار تلویزیونی نیمه تمامش ((تلفن همراه)). او نیز مانند شاهرخ سخایی روز سوم فروردین به دلیل حمله ی قلبی در گذشت روحش شاد.

 

ارژنگ امیر فضلی به ((شب به یاد ماندی)) آمد و در آنجا باهم یاد داودمان را تازه کردیم   :

 

 

حرف بسیار زیاد است اما میخواهم بیست سال دوستی را در چند ساعت برایت تعریف کنم ، میدانی ، داود این شعر را خیلی دوست داشت : (فرق است میان آنکه یارش در بر/ یا آنکه دوچشم انتظارش بر در)

دانش آموز دوم دبیرستان بودیم ، نزدیک پارک شهر(سکوت) ، دبیرستان طالقانی ، اولین بار صدای داود را شنیدم که آواز هندی میخواند و من به او میخندیدم ، در حیاط مدرسه همه بچه ها بودند ، آن ها مارا مسخره میکردند و ما آنهارا ، کم کم با هم دوست شدیم و رابطه مان صمیمی تر شد ، داود طراح و نقاش قابلی بود . خط هندی خوب مینوشت و صدای خوبی هم داشت ، در مدرسه همه دور هم خوش بودیم ، من ، داریوش موفق، داود اسدی ، محمد رحمانی ، علیرضا شاگردی ، رضا تفکری ، امیر غفار منش ، یوسف صیادی ، رضا شفیعی جم، حمید رمضان پور ، حمید دلسوزی ، و ناظم همیشگی ما آقای داروگر .

داود خرج روزمره خود را به سختی به دست می آورد . ولی همیشه خوشحال بود ، کسی چه میدانست که داود اسدی که در پارک شهر با من سر نداشتن بلیت دو تومانی اتوبوس میخندیدیم چه کشیده است...

یادم میاد من و داود از مدرسه جیم شده بودیم و در پارک شهر  راه میرفتیم ، ته جیبمان را که گشتیم ، چهارده تومان بود با یک بلیت دو تمانی برای اتوبوس. یادش به خیر ، خوشحال ترین زمان زندگی مان همان موقع بود ، عشقمان فقط هنر بود و دوست صمیمی مان داریوش موفق. همه چیز را به سخره میگرفتیم ، از خودمان تا راننده اتوبوس و تا گدای شارلاتان و تا بزرگان هنر و شکسپیر ، داود چهره های ما را نقاشی میکرد جوری که در آینده هر کدام مان به چه شغلی کشیده میشویم . خودش را همیشه مرد بسیار پولداری نقاشی میکرد با یک عالمه نوکر و خدمتکار ، ما را هم به خاطر دیدگاه پاک و بچه گانه ی مان در دوران نو جوانی ، افسوس.

در آن دوران داود در بازار نقاشی میکشید و بالاخره توانست پانصد تومان کاسب شود . و آنرا با ما تقصیم کرد و ما پولدار ترین آدمهای روی زمین شدیم . افسوس (سکوت) دوران سربازی هم رسید و گذشت ، داود در سپاه پاسداران خدمت کرد و من در ارتش و داریوش هم که معاف شد ، هر سه با هم وارد تلویزیون شدیم و از آن پس سالها گذشت ، سالهایی که حرف زدن در باره آن سالهای دیگر طول میکشد ، آری سالها گذشت و بابا محمد فوت کرد ، کوروش فوت کرد ، داود اسدی فوت کرد ، و من ماندم و داریوش و ما چشم در چشم خاطراتمان را مرور میکنیم و منتظریم ببینیم  نفر بعدی کدام یک از ما ست ، و باقی داستان اتفاق مهمی ست که خودت خوب میدانی ، او بعد از یک تصادف آمد و اولش مرده بود و بعد زنده شد ، اما نه جای سالمی در بدنش بود نه مغز سالمی داشت ، اما آمد تا ازدواج کند و یک بچه سه ماهه بیاورد و بعد بار سفر را ببندد . خدایا در حکمت تو چیست ؟

حامدم برایت خلاصه کنم که :

دوتا دوست بودند

یکی دوست داشت بمیره

زنده موند

یکی دوست داشت زنده بمونه

مرد .