|
با شعر و سینما
|
بخش اول حرفهایی که حامد داراب در (بی. آر. تی )از سید مهدی موسوی زد ::
برای یک شاعر
میترا دربندی یکی از شاعران خوب و جوان که تازه با اون آشنا شده ام هیچ اثری از مهدی موسوی نخونده بود فقط اسمی از اون شنیده بود و حرفهایی در باره ی روش شعر گفتنش و پیروانش. اما خانم دربندی که دانشجوی فلسفه هم هست ازم خواست از مهدی موسوی حرف بزنم و تازه فهمیدم در باره ی کسی صحبت کردن چقدر سخته . اگر اون آدم سید هم باشه . راستی خدا کنه مهدی موسوی خوبم این بخش رو بخونه . ببینه چقدر ازش تعریف و تمجید کردم . هوای ما رو داشته باشه . اگر از اوناش باشه که چشمم آب نمی خوره . حرفها اونقده طولانی شد که توی چهار بخش تقسیمش کردم این بخش اوله که کمی شاید مقدمه چینیه و بخشهای دیگه برسی تامل وارانه بر مهدی موسوی و جریان سازی اونه . راستش اسمشو میزارم :
نه برای آنکه سید است ، برای آنکه دکتر سید مهدی موسوی ست

مقدمه :: راستی درباره ی مهدی موسوی چه چیزی میتوان گفت اصلا برای آنکه مهدی موسوی را بشناسیم باید از کجا شروع کنیم ، چون در زمانه ی ما شناختن افراد و پرداختن به آنها و هنرشان و علمشان و نظریه هایشان بیشتر بعد از حضور مرگ علیه سلام است بازهم بگویم که بگذریم . شاید بهتر باشد از اینجا شروع کنم که یک بار از فردین نظری شنیدم آدم باید به پست مدرن خودش برسد و بعد بشود یک پست مدرنیسم که حرف خودش را بزند ، فکر میکنم مهدی موسوی پست مدرن خودش را شناخت و دنبالش کرد و با آن یکی شد و شد یک پست مدرنیسم اما نه،من فکر میکنم مهدی موسوی تنها ، یک پست مدرنیسم نیست مهدی موسوی باز هم به قول فردین نظری عزیز شغه شغه شغه شده یعنی انگار هر کدام از چشمهاش ، هرکدام از انگشتاش ، هرکدام از بخشهای مغزش ، هر کدام از تیکه های به هم چسبیده ی بدنش یک جور پست مدرن خودشان را یافته اند و هرکدامشان یک جور پست مدرنیسم هستند یعنی یک مکتبند و این مکتبها که روحیه ی معلمی هم درشان متبلور است دارند همتاهای خودشان را هم یک مکتب میکنند آنهم از نوعی دیگر و با بیانی و عقیده ای و رویه ای و ایده ای دیگر . این بزرگ کردن مهدی موسوی نیست واقعا برای آنکه بتوانیم این مانیفست را احساس کنیم ، درک کنیم ، با آن همساز شویم ، باید بدانیم که در سالهای گذشته چه بر سر ادبیات ما آمده بوده و هرکسی که یک شاعر بود و شعر میگفت خودش چه شخصیتی داشته و چقدر خود خودش و باور خودش بر شعرش تاثیر میگذاشته آیا اگر مثل مهدی موسوی میگفته (( من از به کار بردن هیچ کلمه ای در شعر ترس ندارم )) آیا واقعا نمی ترسیده و هزار تا چیز دیگر از این قسم . آری برای شناختن مهدی موسوی و برای شناختن کار او و همردیفانش باید گذشته را بشناسیم و شاعرانش را و اینکه چه بر سر واژه با آنها رفته و باید امروز را بشناسیم و ظرفیتهایش را و مدعیانش را و حرکتهایش را و جهت هایش را و همچنین باید آیندگان را درک کنیم و از همینجا ببینیم و از همینجا خواسته هاشان را احساس کنیم و بدانیم که آنها چه میخواهند و آنوقت است که پس از اینهمه رسالت مهدی موسوی را ، تشخیص میدهیم و به اهمیت آن پی میبریم .
همه ی اهل اندیشه ، همه ی اهل هنر ، همه انسانهایی که به هر نحو مسئول بشریتند ، مسئول ارتقای سطح علم و اندیشه اند ، مسئول پاسخ گویی به آینده اند ، (که شاعران نیز از این رسته خارج نمیباشند) یکی از وظیفه های بزرگشان این است که معیار ها، ارزشها ، و نهادینه شده های زمان خود را به چالش بکشند و با آن به جدال برخیزند این یک اصل است برای آنکه بشر متوقف نباشد برای آنکه بشریت درجا نزند و برای همین است که امروز پست مدرنیسم ، مدرنیسم را به چالش کشیده است(هم مدرن و هم مدرن عالی و هم مدرنیته را به چالش کشیده است) و از آن بازخواست میکند .تا برای آینده و آیندگانش پاسخی و طرحی و نمونه ای داشته باشد تا بشریت آن زمان احساس کمبود نکند و ذهن خود را و زمان خود را در اثر آن کمبود به خرافاتها و عقاید بدوی دچار نکند
برگی از تاریخ در این راستا::
یکی از دلیل های مهم و اصلی در تاریخ ما که موجب رکود جامعه ی ما و گرایش اجتماع ما و حتی اجتماعیان ما در یک روند زمانی خاص به عقاید پوچ و بی معنی و مالیخولیایی شد همین معقوله ی به چالش کشیدن بود که هیچ کس برای آن پیش قدم نشد .
تا زمانی که ما از علم و اندیشه و تفکر میخواستیم که رضایت مارا جلب کنند، بوعلی ها و زکریای رازی ها و شلمغدری ها داشتیم و از زمانی که به آن داشته هایمان فخر فروختیم و دیگر اندیشه را دچار تحول نکردیم چیزی برای ارائه و بیان و تبلیغ و فرهنگ سازی و انسان سازی و حتی در علوم خاصه ی خود همچون اخلاق و فقه و اصول و تفسیر و قانون و ماهیت اندیشی اسلامی، نداشتیم و شدیم یک جامعه ی مصرفی. یک جامعه ی مصرفی که باید برای هنر خود، فرهنگ خود و اعتقادات خود، که دچار یک حفره ی خالی شده است جایگزینی پیدا کند و آنها را با جایگزینی بپوشاند. و این جایگزنی به تن دادن به استثمار و استعمار منجر شد ، تا جایی که اجتماع ما حتی نتوانست تشخیص دهد که چه چیزی به سود اوست و چه چیزی به زیان او و حتی از ساختمندی های فرهنگی غرب که به صورت یک سانترالیزم به جامعه های جهان سومی تزریق میشد نتوانستیم استفاده ی مفید ببریم ودست کم مانند چین شویم که حداقل در امر بازار تجارت توانست از صنعتی که غرب از زمان انقلاب صنعتی و انقلاب کبیر آن را پرورانده بود استفاده نماید و حتی خود آنها را و بازار تجارت آنها را و صنعت آنها را وابسته سازد تا امروز بسیاری از کمپانی های بزرگ غربی سرمایه های خود و بانکهای تجارت جهانی و الکترونیکی خود را در این کشور شرقی به بار سود بنشانند .
(پایان تاریخ نگاری)
من فکر میکنم بعد از کار بزرگی که علی اسفندیاری در حق زبان و قالب بیان برای شعر انجام داد هیچ کسی نمیتواند تاثیر گذاری دو جبهه ی مهم دیگر را در شعر انکار کند یکی جبهه ای که معاصر روبه گذشته است و بنیاد آن را شاملو نهاد و شاملو درست در زمانی کوتاه نیما را به چالش کشاند و برای همه پر واضح بود و هست که این جدال چقدر زود جواب داد و چه رویه ای را برای زمان خود و برای آیندگان خود رقم زد . تا امروز براهنی ها اگر چه به صورت یک توقف اما در طرح یک تازگی زبانی بتوانند خود شاملو را و زبان شاملو را و رویکرد شاملو را هم به چالش بکشانند .(منظور از جبهه و دسته بندی آن به دو گروه که شاید در هیچ سبک شناسی شعر فارسی بعد از شاملو معمول نباشد حرکتی است که با جهت گیری برای طرحی نو در انداختن ایجاد شد ، زیرا عقیده ی من این است که بعد شاملو جهتی نوین در شعر ایجاد نشد و هرچه بود تغییر در برخورد زبانی بود که کسانی چون باباچاهی،سید علی صالحی، ید اله رویایی و... نمونه ی آنند و گاهی شاید در پی بازی های زبانی در شعر و واژه میگشت که نمونه هایی مثل براهنی ،حافظ موسوی و... را نمایاند وتنها موجی که حرفی تازه برای گفتن داشت و شاید بدعتی نوین در قالبی کهنه مینشاند گرایش پست مدرن بود، که اکثر روایتهای بعدی مانند تلفیق واژه ها و قالبها و... با این روایت باب شد) دومین جبهه که معاصر روبه آینده است همین حرکت و جهت گیری پسا مدرنهای شاعر میباشد . اگر چه شاید نتوانیم مهدی موسوی را آباه ساز پست مدرن بدانیم اما بی هیچ تردیدی مهدی موسوی نقطه ای برای شروع این رویکرد است حتی اگر زمان همه گیری این قضیه را از بعد تاریخ به تماشا بنشینیم میتوانیم بگوییم که همه گیری این قضیه (با آنکه پیش از آن مثلا از براهنی شعری مثل (( پیانیست )) منتشر شده بود) . از زمانی در قالبهای مختلف شعری از جمله آزاد در میان جوانان نشانه پیدا کرد که کسی مثل مهدی موسوی همه گیر شد و به قولی شعر جوان با رویکری تازه در برخورد با واژگان آشنا شد و هم از حیث سلیقه و هم از حیث فرم و روایت آن را پذیرفت واگرچه معتقدم موسوی باید از همان شروع کار جهتی را برای کار خودش مشخص میکرد و در پی ساخت یک مکتب تازه با یک ایدئولوژی نوین در زبان شعری می بود تا امروز این رویه بتواند پایه هایی استوار تر داشته باشد . اما همه ی جوانان که آگاهی نسبی و یا عمقی به دغدغه های جوامع خارجی و اندیشمندانش داشتند این حرکت تازه را در داخل پذیرفتند. موسوی کار بزرگش به چالش کشیدن بود و جرات بیان این چالش و رونمایی از عنوان پست مدرن و پایداری در عوان آن. او در یک محور زمانی معیار های خسته شده ای مثل فرم را روایت را نوع برخود زبان با واژگان را نوع برخورد با چیدمان را نوع جان بخشی و تشبیه را نوع استعاره و معیار شده هایش را به چالش کشید و همین نبرد با قالبهای قاب پیدا کرده (با آنکه قالبی که او در آن قلم میزند خود یک قالب کلاسیک و کلاسه شده است) عامل اصلی آن شد که کم کم نام موسوی یک تئوری خاص یک فرضیه ی روبه نظریه شدن شود.
اما فکر میکنم در این راه مواردی نیز نادیده گرفته شده و یا از دید به دور مانده است . اگر چه پیش تر در مقاله ای جامع منتشر شده در (مجله ی انجمن ادبی دانشکده ، وابسته به دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران ، میثاق، شماره 156) در باره ی تقلید در شعر پست مدرن فارسی به یکی از دردها از درد واره های جریان پست مدرن پرداختم اما فکر میکنم جای آن دارد که در این باب (مصائب جریان پست مدرن ) بیشتر تامل شود و عمیق تر برسی شود و ای کاش زمان فرصت چنین کار مهمی را بدهد . در آنجا در مورد تقلید گفته بودم: (جریان سیال پسامدرن فارسی ما، دچار یک فرا روایت یا همان روایت کلان شده است (تقلید) چیزی که از پایه و اساس با پست مدرنیسم در تضاد است و اصلا پسا مدرن آمده است برای برچیدن تمام کلان روایتها و برخی به من خورده گرفتند که اصلا ریشه ی پست مدرن خودش در دنیا به شکل یک فرا روایت شده است و موردی را که به لیوتار هم ایراد میگرفتند همین بود . و من هم در پاسخشان گفتم اگر اینگونه هم باشد مهم اینجاست که روایت پست مدرن به خودی خود ، شاید دچار یک فراعقیده شده باشد بی آنکه تقلیدی یا حتی تفسیری از آنچه پیش از آن بوده را به خود راه دهد و این مورد اگرهم به انجام برسد در ذات خود ایرادی را نمیپذیرد چرا که ما هرگز در پی آن نیستیم که پست مدرن ایجاد شده یا نشده یا در حال ایجاد را پایان همه چیز بدانیم اما مسئله ی ما این است که ما دچار تقلیدیم و تقلید ما یک فرا روایت شده است نه آنچه زمینه های تقلید ما را فراهم کرده.)
ادامه دارد...