|
با شعر و سینما
|
این شعر از قدیمیترین شعر های من است ، که به علت نداشتن تاریخ نگارش نمیتوان تاریخ دقیق قلم خوردن آن را ذکر کرد اما بر اساس ردیف نوشته ها در دفتر های شعر قدیمی و برسی پیآ پی آنها و همچنین گمانها و خاطرات آن روزگاران میتوانم بگویم این شعر را در ۱۲ سالگی سروده ام . خاطرات این شعر برای هم دوره ای هایی مثل ابراهیم ثالث ، محمد حقوقیان، علی شرف تاراج که اکنون هرکدام در سینما و تئاتر و مجسمه سازی و موسیقی حرفهایی برای گفتن دارند خاطرات زیباییست . اگرچه از حیث شعریت کاستی های فراوانی دارد اما شیرینی آن لحظه فراموشمان نمیشود .
پری روزها که رفتم تا به استاد مجید انتظامی سری بزنم ، البته به اتفاق چند تن از دوستان ، دیدم ایشان اشاره به خاطره ی علی شرف تاراج کردند در باره این شعر و دوستان هم امر فرمودند تا برایشان بخوانم و من که پاک همه چیز از یادم رفته بود گفتم برایتان در اشک معشوق می گزارم تا بخوانید . امید وارم که خاطرات شیرن کودکی هرگز از یاد نرود . آمین
**از راست به چپ بخوانید
صد دانه یاقوت دسته به دسته با قلب خونین یک جا نشسته
هر دانه ای هست مثل من و تو زنجیر درد و لبهای بسته
انگار مردم وقتی که دیدم باسینه ای چاک غمگین و خسته
صد دانه یاقوت بالای این دار بر این درختان ما تیره بختان
چون زاغکی پیر در بند و زنجیر گویی اسیریم ای ریزعلی باز
شاید تو بودی میدادی اکنون قالب پنیری بر زاغ دودی
دیدم دوباره صد دانه یاقوت با نظم و ترتیب خوابیده یک جا
در حسرت جیب این جیب سوراخ که یک فداکار مانند پتروس
هرگز ندیدم انگشت خود را بر آن گذارد پر گردد این جیب
یک روز شاید بر تخته ی ما حالا نوشته بابای بی آب
با تیزی داس بی نانی اش را میگفت بر یاس تصمیم کبری
حالا چنین است از بهر نانش باشد کتابش در زیر باران
با خنجر و خون در دست ماران کوکب ندارد نا خوانده مهمان
نشنیده ام من دیگر بگویند : حسنک کجایی؟ آری درست است
سیر اند گاوان من دیده ام باز صد دانه یاقوت در زیز باران
چه بی ترانه ده ساله بودم نه شاد و خرم نه چست و چابک
با این دوپایم من میگذشتم از یک بیابان چشمش به چشمم
یک مرد بنا سیمان و آجر ویرانه اما من در کنار
خظ پیامت خارج از این ده زیر ندامت دیدم دوباره
صد دانه یاقوت با نظم و ترتیب یک جا نشسته سر داده فریاد
ایران آباد ایران آزاد نوباوگانش دلشاد دلشاد
حیف از تمام این آرزو ها رفتند بر باد رفتند بر باد