|
با شعر و سینما
|

دانلود ترانه (به من چه) باصدای بیژن مرتضوی
دانلود ترانه (چکاوک) باصدای داریوش اقبالی
نگاهی گذرا به ترانه های (چکاوک) و (به من چه) از استاد جنتی عطایی
حامد داراب
کجاي اين جنگل شب پنهون مي شي خورشيدکم
پشت کدوم سد سکوت پر مي کشي چکاوکم
چرا به من شک مي کني من که منم براي تو
لبريزم از عشق تو و سرشارم از هواي تو
دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز ؟ پنهون کنم هق هقمو
گريه نميکنم نرو
آه نمي کشم بشين
حرف نمي زنم بمون
بغض نميکنم ببين
سفرنکن خورشيدکم ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگ منه راهي اين سفر نشو
نذار که عشق منو تو اينجا به آخر برسه
بري تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه
گريه نميکنم نرو
آه نمي کشم بشين
حرف نمي زنم بمون
بغض نميکنم ببين
نوازشم کن و ببين عشق مي ريزه از صدام
صدام کن و ببين که باز غنچه ميدن ترانه هام
اگر چه من به چشم تو کمم قديمي ام گمم
آتشفشان عشقم و درياي پرتلاطمم
گريه نميکنم نرو ، آه نمي کشم بشين
حرف نمي زنم بمون، بغض نميکنم ببين !
این پست تلاشی ست برای نگاهی گذرا به ترانه ها ی چکاوک و به من چه از استاد جنتی عطایی طبیعی ست که این دید صرفا دیدی شخصی ست. این پست تلاش دارد تنها متن ترانه را از زاویه ی معنا( و نه ساختار) بکاود .
کجاي اين جنگل شب پنهون مي شي خورشيدکم
پشت کدوم سد سکوت پر مي کشي چکاوکم
چرا به من شک مي کني من که منم براي تو
لبريزم از عشق تو و سرشارم از هواي تو
دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز ؟ پنهون کنم هق هقمو
ترانه با طرح پرسش آغاز می شود پرسشی که در زدن ضربه ی اول به مخاطب ( به سبب بی پاسخ ماندنش) موفق به نظر می آید ، و در ترسیم فضای تصویری ترانه نقش غیر قابل انکاری ایفا میکند. پیش تر جنتی عطایی، قنبری ، سرفراز و ... تجربیاتی در این باب داشته اند اما بجز در موارد انگشت شماری این پرسش ها تا این حد در ترسیم فضا موثر به نظر نمی رسند : "شايد بايد" ، "شب" ،"غزلک "،"سر کلاس نقاشي "و...از شهيار قنبري ، "گل سرخ"، "کاش از اول مي دونستم"، "خاتون"و... از ايرج جنتی عطایی ، "چه بايد کرد " ، "نسيم عاشق"، "نيمه ي گم شده ي من " و .. از اردلان سرفراز ، .. از اين دست هستند . که هیچ یک تا این حد در ترسیم فضا موثر نبوده اند . ترکيب "جنگل شب" :با کمی تامل و دقت به ترکیب "جنگل شب"( مثلا با در نظر آوردن جنگل کاج و جایگزینی شب به جای کاج)لزوم و وجوب حضور خورشید کاملا روشن خواهد شد .حال در این حالت است که خواهیم دید که کاف مضاف به خورشید کاف تحبیب است و نه تصغیر !اما پنهان شدن در شب !که تقريبا خود گوياي همه چير است .البته دقت به این نکته گویا ضروری به نظر می آید که : یافتن اشیا در تاریکی ( و در اینجا جنگلی مملوء از شب )مشکل تر است اما نه یک خورشید که با درخششش، نه تنها جای خود را نشان میدهد بلکه فضای اطراف را نیز نورانی مینماید! خورشیدی که دوری از آن به دلیل عدم دسترسی به جای آن است نه بی اطلاعی از مکانش که یافتن جایگاه نوری به عظمت خورشید در تاریکی امری سهل الوصول است .
اما ؛" سد سکوت" در مصرع دوم ،والبته پر کشيدن چکاوک پشت آن که احتمالا نتيجه اش نرسيدن صداي چکاوک به گوش می باشد و نه قطع صداي آن ( همين طور در مورد جنگل شب و خورشيد) . دید غریبی که در ترانه های امروزی کمتر به چشم می آید.اما مصرع سوم :
چرا به من شک میکنی من که منم برای تو
پس از طرح این پرسش که چرا به من شک میکنی ؟ بلافاصله با دلیل وجوب اطمینان روبرو میشویم : "من که منم براي تو".که به خوبی تداعی گر " من همه در حکم تو ام تو همه در خون منی " از مولاناست . ( من از تو ام من نه منم - شهیار قنبری) دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو ؟ تعبیری بسیار گویاست آنهم در این دنیای علت و معلولی!که سردرگمی و بی قراری عاشقانه را به خوبی به تصویر کشیده است.
اما در باب پیش بردن ترسیم فضا ی ترانه با طرح سوالات متوالی و هدفمند نه این ترانه اولین تجربه در این مقال است و نه آخرین.ولی حتی اگر نتوانیم با اطمینان کامل این ترانه را بی نظیر ترین مورد در این حیطه به شمار بیاوریم بی شک یکی از استثنایی ترین های این حیطه است چند مثال درخشان دیگر در این رابطه :چند تا خواب نصفه مونده تا سحر / چندتا هق هق مونده تا ته سفر / چند تا باغچه تا حياط بچگي چند تا نامه ي خيس گريه پشت در/ چند تا شيون مونده تا لبخند من ؟/ چند تا بوسه مونده تا عاشق شدن ؟ (شهيار قنبري – روياي نيمه کاره )چند تا ستاره بسه ، براي جمع و منها /براي ضرب و تقسيم ، تا کشف اين معما /تا بوسه ي قديمي ، چند تا ترانه راهه ؟/چند تا سپيده رنگي ، چند تا سپيد سياهه؟ ( شهيار قنبري – معلم بد )بگو از شب تا خروسخون فاصله چند تا ستاره ست ؟ / بگو کي لحظه ي ناب اون تولد دوباره ست /بگو تا سفره ي هفت سين چندتا يخ بندون سرده / بگو چشماي ترانه چند تا بغضو گريه کرده؟ (يغما گلرويي – ترانه ي سکوت)بگو تعبیر کدوم خواب رفتن تو رو رقم زد؟(یغما گلرویی- کتاب بی سرزمین تر از باد) اما تک بيت ترجيع بند ترانه :
گريه نميکنم نرو
آه نمي کشم بشين
حرف نمي زنم بمون
بغض نميکنم ببين
بیتی متشکل از چهار جمله ی کوتاه - روایی و امری( در حقیقت خواهشی) که گویا همه و همه بر خواسته ی معشوق جامه ی عمل می پوشانند. که کوتاهي جمله ها و توالي افعالي مثل نرو ، بمون و بشين به خوبي التهاب و بی قراری را به تصویر میکشد و در پایان نیز با بیان ببین اینگونه به نظر می رسد که تمام این اعمالی که به آنها اشاره می شود ( گریه نکردن - آه نکشیدن- حرف نزدن و بغض نکردن) خواسته ی معشوق بوده و حال شاعر با بر آوردن تمامی آن خواسته ها انتظار دارد معشوق نرود- بماند - بنشیند و ببیند ! ( ترتیب توالی افعال نیز قابل تامل و تعمق است .نرو ->بشین->بمون-> ببین.)به کارگیری هنهرمندانه ی افعال امری ( بدون القای حس آمرانه ) به وفور در ترانه های جنتی عطایی به چشم میخورد مثال های زیر از این دستند :بده شعری به نسیم و گل سرخی به کبوتر/ معجزه کن ای معجزه گر_ و _منو نو کن به یه بوسه برسونم به ستاره /اسممو بپاش تو آینه بذار بشکفم دوباره (یه قطره دریا- یه قطره دریا-بیژن مرتضوی) آسون نشو ای همسفر/ویرون نشو ای دربدر / منو بگیر از همهمه/ منو به خلوتت ببر ( گریه نکن -عطر تو - ابراهیم حامدی)، منو نسپار به فصل رفته ی عشق نذار کم شم من از آینده ی تو (تحمل کن –شب نیلوفری- ابراهیم حامدی)، یاور از ره رسیده با من از ایران بگو(با من از ایران بگو- داریوش اقبالی)، اسم منو ازم بگیر تشنه ی معنی منم (خاکستری –کوه یخ- ابراهیم حامدی) زندون تنو رها کن ای پرنده پر بگیر(پوست شیر – نازی ناز کن -ابراهیم حامدی)
سفرنکن خورشيدکم ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگ منه راهي اين سفر نشو
نذار که عشق منو تو اينجا به آخر برسه
بري تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه
اما بعد از ترجيع بند استثنایی ترانه؛ گویا شاعر به توجیه خواسته ی خود می پردازد و دلایل لزوم ماندن معشوق را (خارج از مسایل عاطفی) بیان می دارد. اما جالب اینجاست که عاطفه ی عمیقی برای این توجیه می آورد که در بطن خود بیشترین عاطفه را داراست (نبودنت مرگ منه راهی این سفر نشو).به این بیت از گل بارون زده نیز توجه کنیم : (سر بزير دل شکسته نازنينم / اگه ساده ست واسه تو گذشتن از من / مرثيه سرکن براي رفتن من / آخه مرگه واسه من از تو گذشتن) مضمون ، همان است که بود با اين تفاوت که اين بار جدایی در اثر کوچ معشوق است نه شاعر! چه گونه است که اين تشابه مضمون، به هیچ وجه حس نامناسبي را پدید نمی آورد (حسی مانندآنچه بعد از شنیدن لفظ تاج محل یا بابلسر در ترانه های قنبری،بوجود میاید) و اصلا به سختي ممکن است اين تشابه مضمون به ذهن شنونده خطور کند.( صمیمیت افعال امر در این دوبیت نیز به خوبی جلب توجه مینماید).و باز هم تکرار ترجيع بند و درخواستهايي که گویا دیگر موجه به نظر می آیند .
گريه نميکنم نرو
آه نمي کشم بشين
حرف نمي زنم بمون
بغض نميکنم ببين
نوازشم کن و ببين عشق مي ريزه از صدام
صدام کن و ببين که باز غنچه ميدن ترانه هام
اگر چه من به چشم تو کمم قديمي ام گمم
آتشفشان عشقم و درياي پرتلاطمم
گويا شاعر حال که توانسته معشوق را متقاعد به ماندن بکند با آرامش و طمانينه ي بيشتری درخواستهای خود را هم می گوید. و بعد از بیان نوازشم کن بلافاصله به این موضوع می پردازد که "عشق می ریزه از صدام" که همین "ریختن عشق از صدا" تعبیر غریبی ست که بستر ذهنی مناسبی را برای مصرع آخر ترانه و به زیبایی آماده می سازد. (خروج گدازه ها از دهانه ی آتش فشان صورت می گیرد پس عشق آتشفشانِ عشق نیز باید از دهانه ی آن ودر اینجا دهان - مخرج صدا-فوران کند -بریزد-) - مقداری به این بیت و ترانه ی بغلم کن از شهیار قنبری توجه کنید مفهوم و مضمون با تقریب خوبی یکسان است اما عاطفه و حیای شرقی......؟؟به پیچ و تاب یک پیچک به شکل آخرین میخک به یاد شمعی در رگبار دو سایه برهم بر دیوار.برقص / برقص / بغلم کن / بغلم کن(بغلم کن-دوستت دارم- شهیار قنبری) اما مصرع دوم و غنچه دادن ترانه و دليلي که جنتی عطایی به جاي استفاده از گل کردن(صدام کن و ببین که باز گل میکنن ترانه هام)، غنچه دادن را به کار برده است شاید این باشد که :اتفاقي که بعد از غنچه دادن مي افتد گل کردن است که حرکتی ست رو به رشد و مثبت! اما اتفاقي که بعد از گل کردن مي افتد پژمرده شدن است و ...اما در پايان ترانه به اينجا مي رسيم که عاشق عوض اينکه با ذلیل کردن خود و حقيقت وجودي اش معشوق را به اوج ببرد به معرفی خویش (حتي شايد با کمي اغراق) و تعریف از خود می پردازد و معشوق را به علت اوج و بزرگی خود ( شاعر) بزرگ و مغتنم می شمارد . حال که خود را به معشوق معرفی کرده بازهم به تکرار خواسته های خویش می پردازد و بیان اینکه :
گريه نميکنم نرو ، آه نمي کشم بشين
حرف نمي زنم بمون، بغض نميکنم ببين !
همینکه دل، دل خون باره ابره
همینکه شب، شب قتل ستارس
همینکه بغض تو بغض همیشه
همینکه ترس من ترس دوبارس
به من چه سرخی میخک تو مهتاب
به من چه رقض نیلوفر توی آب
قفس بارون کابوس کبوتر
به من چه کوچه باغ شعر سهراب
کنار کوچه بچه های پرسه
تو بهت رعشه و رگ درد و سوزن
کنار مادرک های شناور
روی سمفونی نفرین و شیون
کنار فقر گل بانوی ایثار
که میفروشه تنش رو تیکه تیکه
کنار مرد دریا بغض خسته
که وامیباره از هم چیکه چیکه
ستیز تگرگ و گلبرگه
نبرد ارکیده و داسه
پیکار کبریته و خرمن
مصاف آینه و الماسه
در جامعه ي ما هر آدمي كه در سرِ خاكسپاري مادرش نگريد ، خودش را در معرض اين خطر مي آورد كه محكوم به مرگ شوداين جمله اي بود كه آلبر كامو نويسنده ي شاهكار هايي مانند " بيگانه" و" طاعون" در مورد بيگانه گفته بود . و بعد ها در توصيف اين جمله گفت كه " مرادم از آن گفته جز اين نبود كه قهرمان كتاب محكوم مي شود زيرا در بازي همگاني شركت نمي كند. بدين معني او با جامعه اي كه در آن مي زيد بيگانه است."با اين اوصاف شايد ايرج جنتي عطايي و ديگر ترانه سرايان و حتي انديشمندان بيدار هميشه با جامعه ي خود بيگانه بوده اند . چون نخواستند كه " مرگ مادرشان" را باور و يا در" مراسم خاكسپاري" اش شركت كنند.كسي نمي تواند حاشا كند كه جنتي عطايي در عاشقانه ترين هايش هم از دغدغه هاي اجتماعي و يا تفكرات انسان گريانه اش هيچگاه عدول نكرده است. در پل ( براي كوچ شب هنگام وحشت…) در دريايي ( دل من درياييه . چشمه زندونه برام) در لوند ( كه مثل شوق آزادي زلالي ) و … هيچ گاه از مواضعش كوتاه نيامده . اين اتفاق چه تعمدانه باشد چه غيرعمد مهم تفكري ست كه پشت آن خود نمايي مي كند. مهم جهاني ست كه شاعر مي بيند و مي خواهد. مهم واژه هاييست كه هيچگاه خنثي و بي خطر نيستند . حالا اگر بحث يك ترانه ي صرفا اجتماعي باشد كه اين تفكرات نمود بيشتري پيدا خواهند كرد. (گرچه من خودم زياد با اين تقسيم بندي هاي اجتماعي – عاشقانه و .. موافق نيستم. ترانه در كل دو تقسيم بندي دارد. ترانه ي انديشه گرا يا بيدار و ترانه ي خنثي يا… )"به من چه "از آخرين نسخه هاي اين تفكر هست كه به شنونده عرضه شده است . نسخه اي كه گرچه اكثر حرف هاي پيشين شاعرش را همراه دارد ولي با كمي واكاوي بيشتر به كشف هايي تازه در مورد نگرش شاعر نسبت به جهان پيرامونش هم دست مي يابيم. زواياي تازه اي كه اصلا كوتاه آمدن از گذشته ها را همراه ندارد.شاعري كه هميشه در صف اول ترانه ي بيدار بوده هيگچاه در " به من چه " از اينكه هنوز " دل ، دل خون بار ابر" و " شب ، شب قتل ستاره" است و ترانه هايش در شكستن اين كابوس ها تا حدودي نا توان مانده اند مايوس و نا اميد نيست. يك بار كه با آقاي جنتي صحبت مي كرديم وقتي كه من از اينهمه كابوس بد ناله كردم حرف جالبي را زدند.كه مضمونش اين بود " اگر اين همه سياهي نباشد شايد ما چيزي براي نوشتن نداشته باشيم . براي ما شاعر جماعت براي اينكه همچنان بنويسيم اينها لازم هست " گرچه اين حرف هيچ گاه كوتاه آمدن از هدفها نيست و اين را هم نمي توان از آن تعبير كرد كه" خب لابد ايشان براي اينكه همچنان بنويسند دوست دارند ما هميشه سياهي بكشيم" . نه قطعا اينطوري نيست.در پشت اين حرف هنوز روزنه ي نوري هست كه از پا نشستن را محكوم مي كند و ناله هاي بي ثمر را. همچنان بايد" روشنايي افكند". ما رسالتي جز اين نداريم.از اتفاقات تازه اي كه در " به من چه " افتاده است تغيير جاي دوربين شاعر در بعضي قسمتهاي كار از نماي بالا به نماهايي پايين تر هست. يعني بر عكس كارهاي قبلي هميشه از نماهاي اكستريم لانگ شات يا لانگ شات فيلم را نمي بينيم. در جاهايي دوربين نماهاي شات يا حتي زوم را هم بر مي دارد (تو بهت رعشه و رگ ، گرد و سوزن…)در اين ترانه علاوه بر استعاره هاي هميشگي كه از مهمترين خصيصه هاي كارهاي جنتي است بيان مستقيم و صريح موضوعات مورد جدل را هم مي بينيم. اتفاقي كه حد اقل تا جايي كه حافظه ي من اجازه مي دهد كمتر در ترانه هايي مثل "رازقي" ، "سيا پوشا " ، "جنگل" ، "خونه"،"روستايي"، و … بدين شكل شاهد آن بوده ايم . در ضمن شاعر با زباني كنايي همچنان خودش را از بي خطر و بي اثر بودن مبرا مي كند."كنار فقر گل بانوي ايثار . كه مي فروشه تنش رو تيكه تيكه " علاوه بر اتفاقي كلي كه يك حقيقت بد را نشان مي دهد به يك موضوع جاري در جهاني كه شاعر در آن زندگي مي كند (كه البته اين "زندگي كردن" و نه فقط "زنده بودن" هم هميشه از دغدغه هاي جنتي بوده است) نيز اشاره دارد و آن چيزي جز مساله ي "فقر و فحشا" نيست.( توجه شود كه اين "فقر و فحشا" هم مي تواند فيلمي از آقاي م.د به همين نام باشد و يا نباشد !)در مورد وزن كار هم مي توان به اين نكته اشاره كرد كه اگر چه قسمتهاي اصلي ترانه وزن نو بديعي ندارد (مفاعيلن) ولي هيچگاه هم وزني نبوده كه مثل مفتعلن يا فعلاتن به دم دستي شدن رسيده باشد، در دوبيتي ها كاربرد زيادي دارد و به همين هم معروف است ، و بيشتر به حسي بودن از آن ياد مي شود. ولي در قسمتهاي ديگر كه وزن عوض مي شود ( مفاعلن فعلن فعلن يا فعلاتن فع ) وزن كم كاربردي استفاده شده كه اگر اشتباه نكنم پيشتر، اين دو با هم در ترانه ي ديگري مورد استفاده قرار نگرفته بودند و اين اتفاق جالب و خوبي در ترانه بود كه به اتفاقات جالبي هم در موسيقي كار منجر شده است.ولي مهمترين بحثي كه هميشه در مورد شاعر ، نويسنده و هر انديشمندي وجود دارد و هميشه آزارم مي دهد بحث كوچك نشان دادن و كوچك كردن دنياي انديشمند به نفع خودمان و تفكراتمان هست كه بسيار زياد در اطرافمان اتفاق مي افتد. دنيايي كه قطعا از دنيايي كه ما مي بينيم بزرگتر است ، گرچه هيچگاه دنيايي مارا ناديده نمي گيرد ولي هميشه سعي مي كنيم به نفع خودمان مصادره اش كنيم. قطعا جهاني كه ايرج جنتي عطايي در ترانه هايش مي بيند بزرگتر از جهاني ست كه به يك جغرافياي خاص يا به يكسري اتفاقات سياسي خاص محدود شود. شاعر جهاني را مي خواهد كه هميشه و همه جايش" آزاد " و " آباد " است و از سياهي هايي مي گويد كه قطعا فقط به اين آسماني كه ما زير آن زندگي مي كنيم محدود نيست. فقط بعضي حاها پر رنگ تر است و بعضي جاها كم رنگ تر.
در كل نوشتن در مورد ترانه هاي جنتي عطايي كه خيلي پيشتر از اين كه من به دنيا بيايم مي نوشت و مي سرود و بود زياد هم آسان نيست. مخصوصا اگر هيچگاه داعيه ي" نقاد بودن " و "باسواد بودن" نداشته باشي و فقط بخواهي از چيزهايي كه ديده اي و فكر مي كني هست بنويسي ، اينكه اين نوشتن اصلا لزومي دارد يا نه بيشتر اذيتت مي كند. ولي بخاطر قولي كه به دوستان داده بودم و با توجه به مشكلات زياد و فرصت بسيار كم چيزهايي كه فكر مي كردم مي بينم را بيان كردم و همين.
به اميد اين كه تلاش كنيم بيشتر از اينكه بناليم ، اول خودمان روشن تر شويم و بعد روشنايي دنيايمان را بيشتر كنيم.
ويني فرد – تو هنوز براي اونا نگراني ارنست؟ چرا متوجه نيستي؟ اونا با ما فرقي ندارن. تنها فرقشون اينه كه وقتي چراغاي صحنه خاموش مي شه و چراغاي خونه شون روشن مي شه، نوبت اوناس كه نمايش بداهه شونو شروع كنن… آره . حالا ديگه نوبت اوناست.)
( تاد موسل – دو زن و دو مرد در آكواريوم – نمايشنامه)
پایان