تبليغاتX
اشک معشوق - خسرو شکیبایی:
با شعر و سینما

 

 

اختصاصی اشک معشوق: 

گزارش یک مرد از تشییع خسرو شکیبایی به زبان خاطره:

 

 

 

  

 

 

           

ساعت6:35

مرد از درب خانه بیرون زد ، سرا پا لباس مشکی پوشیده بود، کت و شلوار با

پیرهنی براق . و کفشهای واکس زده . موهای مجعد و خشکش را به زور ژل روی هم خوابانده بود ، موهایش کمی شبیه زندگی اش بود، شاید هم بیشتر ، آرام تر از همیشه های راه رفتن، گام بر میداشت و آرام تر از همیشه های عجولش، به فکر فرو رفته بود ، اینبار با آنکه میدانست میخواهد به کجا برود و با آنکه دوست داشت زود تر از هر کسی به مقصد برسد، انگار نمیتوانست . فکر های کند ، که خاطرات صحنه های کوتاه را برایش به صورت آهسته نمایش میداد ، او را کند کرده بود. فیلم مستندی در ذهن، از کسی که همیشه دوستش میداشت. و این واژه را چقدر راحت از نادر ابراهیمی میدزدید،کسی که همیشه دوستش میداشت.

 

 

ساعت6:40

تاکسی های مترو ایستاده بودند و از شیشه های رانندگانش سر هایی  ژولیده بیرون زده بود با چشم های قی کرده و صدای ناشتای نخراشیده که هی ویز ویز بلند بلند داد میزد : مترو- رسالت . مترو – رسالت . رسالت – مترو.

تمام طول راه را میخواست از خودش سوالی بپرسد، اما سوالی به ذهنش نمیرسید، با آنکه حرفهای فراوانی را پشت سر هم آرشیو کرده بود تا جواب سوالش را بدهد. آفتاب تیر، کم کم داغ تر میشد ، و مردم گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده روز مره گی خود را ادامه میدادند.

 

 

ساعت7:00

 جلوی درب مترو ی علم و صنعت . یک آقای قد بلند،  با لباسی سرمه ای ، انگار دلش آرام گرفت ، شاید او هم میخواهد بیاید به همانجا ، بالاخره یک نفر را دید که امید وارش میکرد . چشمهایش را که می نگریست کمی قرمز بود و شاید او هم تمام دیشب را اشک ریخته و با خودش به یاد مردی بوده که دوستش میداشته .

پس زمینه های ذهن اش میگفت از کجا معلوم باید از او سوال کنی شاید اینگونه نباشد ؟

مرد با ترس به آهستگی از کنار سرمه ای پوش بلند قد گذشت. و با خود گفت حتما همان گونه است ، حتما.

همه چیز کند پیش میرفت .قدمها، پله های برقی مترو، صف خرید بلیت ، دستاهای بلیت فروش .

(هفت و ده دقیقه / به سمت دروازه شمیران)

جایی برای نشستن هست ، روبه روی کامل سنی که روزنامه ای به دست دارد ، روزنامه در صفحه ی نخست خود ، عکس مردی را انداخته که دوستش دارد .

هیچ چیزی به ذهنش نمیرسد . باید یک پلان زیبا را به یاد می آورد ، یا یک دیالوگ ، صحنه ای از یک سکانس ، باید چیزی را از او به یاد می آورد ، انگار فقط اسمش را بلد بود انگار او اسمش سر آمد همه ی دیالوگ ها ، مونولوگها، سکانسها، و پلانهای زیبای به وجود آمده بود .

مرد آخرین دکمه ی کت خود را بست و انگشتان دستهایش را به هم گره زد ، و جز واژه ی سبز در سرش نمی چرخید .

تلاش میکرد بیتی را به یاد بیاورد ، بیتی که این لحظه های سکوت را تمام و کمال وصف کند ، خاطرش از یاری ایستاده بود ، و یاری از خاطرش میرفت .

ایستگاه ها یکا یک میگذشتند :گلبرگ،سرسبز، فدک،شهید مدنی،امام حسین و... در بالای این ترن کدامین آدمها برای مردی که او دوستش داشت دل میسوزاندند؟ چه سوالی ، چه پرسش عجیبی.

(هفت و بیست و پنج دقیقه/به سمت فردوسی)

آدمها در سکوتی عجیب گاه گاهی چشم به یکدیگر می اندازند ، عده ای ساعتشان را میپایند، عده ای هم به روی صندلی های راه روی انتظار سر را به دیوار زده و چرت میزنند .

ایستگاه تازه تاسیس  حوصله ی آدم را سر میبرد.

 صدای ترن از دور چرت آدمها را پاره میکند .

درست زمانی که نمی دانست لحظه های پیش به چه چیز فکر میکرد .

جایی برای نشستن هست. روبه روی یکی از این جوانهای مو سیخ سیخی و تیشرت کوتاه که این روزها همه جا به چشم میخورند.

انگار این ترن، قطار بار بری زمان رضا شاه است ، چقدر شکیبا ست .

تنها واژه ی شکیبا کافی بود . تنها همین واژه برای رهایی ذهنش از زمان دیر شده کافی بود. شکیبا ، چه واژه ی سبزی.

شاید اینجا بعضی دیگران هم به این می اندیشند.

 

 

ساعت7:40

ضلع شمالی میدان فردوسی، فارسی ترین جای شهر، درست جایی که ابوالقاسم به مرد پشت کرده،و خیره به جنوب است ، آنجا که اکنون آدمهایی به صندلی متور هایشان تکیه داده اند و میگویند : دلار، سکه، درهم- دلار، سکه، درهم.

تاکسی،تاکسی، سر حافظ .

چشمهای مرد بیشتر باز شد ، اینجا باید مشکی پوشهای زیادی را میدید،شاید همه شان زود تر از او رفتند . چقدر دوست داشت زوتر از همه آنجا باشد .

 

ساعت7:50

خیابان انقلاب تقاطع حافظ. ابتدای حافظ جنوبی عده ای ایستاده بودند ، با لباس مشکی و سیگارهایی بر لب ، آدمهای اتو کشیده و عینکهای دودی، شاید از پشت این عینکها تمام شهر سیاه دیده میشد، درست تمام شهر،تا آنجا که میتوانستند ببینند.

خانمهایی با صورت آریش کرده ، موهای مدل دار، و روسری شالهای یک وجبی . بعضی هاشان چند تا لباس و دامن را روی هم پوشیده بودند ، از این تیپ های تئاتری با شالهای مشکی بلند .

هرچه به پایین تر میرفت جمعیت زیاد تر میشد . انگار آنها از مرد زودتر آمده بودند.

 

ساعت7:55

نیروی انتظامی و راهنمایی و رانندگی ، خیابان شهریار را بسته اند . درب های ورودی تالار وحدت مملو از جمعیت است . انگار خیلی وقت است منتظرند . درب ها هنوز باز نشده و سر و صدای بعضی ها از این درازا در آمده است .

مرد گوشه ای ایستاد، این دوربینها چه صحنه هایی را ثبت خواهند کرد . و این آدمها کاشکی بدانند چه خاطره ای را رقم میزنند.

موبایلها در دستهای مردم از یکدیگر تصویر بر میدارند. بعضی ها که دورتر ایستاده اند ، چندی روی انگشتان پاهایشان بلند میشوند و گردنهایشان را دراز میکنند و جلو را میپایند.

مرد : گوشه ای در کنار نرده های خاکستری تالار ایستاده دستهارا به هم گره زده ، سرش را کمی مایل به راست کج کرده و آدامها را نگاه میکند .

آنطرف روبه روی درب ورودی آقایان، یک نفر قابی را بلند کده که در آن نوشته شده : خسرو شکیبایی خداحافظ

شکیبایی در یک قاب نمیگنجد ، به زودی شیشه ی آن شکست .

مرد: در قابهای سینماهم نمیگنجید . قابهای سینما توان سنگینی نام اورا نداشتند .

به یاد یک میکرفون ، یک برگه پر از نوشته های بالا و پایین و سطری که برق از تنت میپراند : خانه ای درست کرده ام بی در ، بی پنجره، بی یک روزنه ای برای فراموشی .

مرد: چقدر خوب می خواند این سطرها را خسرو.

 

 

ساعت8:20

امیر حسین مدرس دست به گردن مرد انداخته ، و با هم میگریند . درب های ورودی تالار باز میشود . مردم به محوطه حجوم می آورند و مرد با مدرس به سالن انتظار تالار میروند. در همین راه از مدرس به مدرس میرسید . آن سالها که اصلا خسرو را نمی شناخت . بی شک شانزده دقیقه اجرای خسرو بدون وقفه در یک مونولوگ کار آسانی نبوده اما از خسرو همه چیز بر می آید.

خسرو همه چیز را برمی تابد.این را همه میدانند .

در سالن انتظار عزت اله انتظامی نشسته است . سیروس الوند . علی توکلی و...

مرد به اتفاق امیر حسین مدرس آیین سلام را به جا می آورند . سیروس الوند موهای سپیدش سپید تر شده بود ، مرد را در آغوش میگیرد مرد بلند بلند به الوند میگوید : یک بار برای همیشه ، یک بار برای همیشه آمد و رفت الوند جان دیدی . سیروس الوند آرام میگوید تسلیت عرض میکم ... .    

بحث ها بر سر برنامه ریزی پرستویی و دوستانش در سالن انتظار داغ شده بود عزت اله انتظامی میگفت بهتر بود اول پیکرش را بی آورند با این شلوغی آوردن خسرو امکان پذیر نیست .

حرفها توی سر مرد می پیچید . و مرد لحظه ای به این چیزها نمی اندیشید.  شلوغی آنقدر شده بود که صدا به صدا نمیرسید . مردم در گرما ی آفتاب زن و مرد انگار می خواستند از شانه های همدیگر بالا بروند . بعضی هنرمندان موفق نمیشدند به داخل تالار بی یایند . آنهای دیگر هم که به روی سن رفته بودند از هجوم مردم جانشان در خطر بود . (اصغر بیچاره) آن وسط ها حالش بد شد و به روی دستها به بیرون تالار هدایت میشد .

پرویز پرستویی چند بار با آرامش مردم را به عقب فرا میخواند و چند بار با اخم و عصبانیت بر سر آنها داد میزد . عزت اله انتظامی با مکافاتی بسیار به همراه دیگران به روی سن رفتند . خانواده خسرو هنوز در جلوی درب تالار موفق به ورود نمی شدند و سر و صدا آنقدر بود که مرد نمی توانست یکی را انتخاب کند و به آن گوش بسپارد .

این صحنه چقدر شبیه زندگی مرد مینمود . و مرد فارغ از این ماجرا در سالن انتظار از پشت شیشه ها مردم را نگاه میکرد . حالا انگار تمام آن مترو یی ها به اینجا آمده بودند .

 

 

ساعت8:50

محمد رضا گلزار پشت دربهای تالار نمیتواند از ماشینش خارج شود. پرویز پرستویی مرد را صدا میزند  بیایید انتظامی را از اینجا ببرید . برایش خطر ناک است جمعیت دارند از پله ها هم بالا می آیند.

مرد همان گونه که قدم بر میداشت : اینها چقدر خسرو را دوست دارند . اینها مگر از پشت تلویزیون و پرده های سینما از خسرو چه دیده اند که اینقدر عاشقانه رفتنش را به بدرقه نشسته اند .

انتظامی نمی پذیرد که به سالن انتظار بیاید .

محمد رضا گلزار راه آمده را باز میگردد .

آمبولانس بهشت زهرا پیکر خسرو را می آورد.

روی سقف  ورودی تالار وحدت آنقدر جمعیت زیاد شده که هر لحظه فکر میکنی میخواهد فرو بریزد .

به دستور پرویز پرستویی مرد و برخی دیگر موظف میشوند راهی از میان مردم برای آمدن پیکر خسرو به جلوی سن باز کنند .

بوی هامون فزا را معطر کرده .

 

 

9:20

پیکر شکیبایی به جلوی سن میرسد . انتظامی اشک و عرق های جبینش به هم گره خورده و 20الی 30 نفر از چهره های آشنای سیما و سینما در جلوی سن دستهارا به چشم میگیرند .

 مرد آرام از کنار خسرو میگذرد و به سالن انتظار باز میگردد .

صدای (تا بهار دلنشین) ، چقدر خسرو این زمزمه را دوست داشت . چیزی که مرد هرگز نمیدانست .

همه باهم میخوانند :

باز آ ببین در حسرتم

بشکن سکوت خلوتم

 

پویا شکیبایی ، میکروفن را در دست گرفته و از مردم تشکر میکند .

اینجا کسی دیگر نیست جز مرد . آرام و بی صدا بر عکس همیشه های پر حرفش. اینجا سالن انتظار است . جایی که حالا کسی انتظار نمیکشد . همه آن بیرونند و تنها مرد از پشت شیشه ها به مردم خیره شده .

شلوغی آنچنان است که مجال حرف زدن را میگیرد ف لیست برنامه های چیده شده شصت درصد بی انجام مانده است . صفار هرندی برای صحبت روی سن می آید ، صدایش به هیج کجا نمیرسد . سیم اکو ها زیر پای مردم دچار ایراد شده است و 10:15  پایان مراسم را اعلام میکنند .

 

 

ساعت: 10:18

سالن انتظار پذیرای هنرمندان است . مرد گوشه ای از سالن نشسته و سلام بعضی هارا با سر و لبخندی آرام پاسخ میدهد. مرد با پسر خسرو چشم در چشم میشوند با کمی تامل یکدیگر را در اغوش میگیرند ، پویا با صدایی آرام میگوید ممنون که پدرم را دوست داری، ممنون . مرد اورا میفشارد و با یک کلام کوتاه میگوید: آن روز زود گذشت خیلی زود، امروز هم. پویا با ید زود تر به سمت بهشت زهرا برود ، خداحافظ ،خداحافظ.

 

 

ساعت10:30

 اکثر هنرمندان رفته اند ، مردم کم کم متفرق میشدند ، اتوبوس های تدارک دیده شده برای بهشت زهرا، تا خرخره پر از آدم است . تعدادی شان هم بعد از پل حافظ ایستاده اند مردم روی پل را پیاده می پیمایند تا به آنها برسند. حافظ جنوبی را بسته اند . خیابان انقلاب ترافیک سختی ایجاد شده . عده ای در پیاده رو ها به سمت ایستگاه فردوسی میروند. ناهید جواندار توی 206 خود نشسته و مرد را صدامیزند . ما میرویم خانه ی خسرو شما هم بیایید ، امین تارخ خبر داده است بهشت زهرا خیلی شلوغ شده .

 

ساعت 10:50

به سمت خانه خسرو شکیبایی.